![]() |
![]() |
|
| تمرکز تو بر رنجی که می برم انتظار بی جایی است ! |
|
اگر آمد پیغامش دهید که وفای تو عجب دیر به فریاد رسید .....
اگر آمد پیغامش دهید که وفای تو عجب دیر به فریاد رسید سكوت كردم مثل تو . سكوت مي كنم تا زهر كلامم را در كام تو سرازير نكرده باشم سكوت مي كنم اما تنها به رفتن دعوتت مي كنم برو برو تا تنها مانع صعودت ٬ من ٬ از سر راه برداشته شوم برو تا تنها علت ناكامي هايت ٬ من ٬ را شكست داده باشي برو تا بيدار شوي تا شايد زنده شوي . برو تا در بيداري دوباره بخندي . شايد لااقل ...... از خنده هاي تو بعد از اين سال ها دلشاد گردد . شايد روزي من نيز از دور بيداري تو ٬خنده هاي تو و چشمهاي تو را ببينم . شايد نه حتما من نيز دلخوش به خنده هايت مي شوم . برو و اينجا را٬ سنگيني هوايي كه من در آن تنفس مي كنم را٬ ترانه ي معروف من و تو را ٬همه راههايي كه ما پيموديم را٬ اشك ها و خنده هايي كه داشتيم را ٬دردي كه دارم را٬ شايد دردي كه داري را ... من را٬ عشقم را٬ فرصتي كه به من ندادي را٬ عشقت را٬ سكوتم را ... حتي نگفته رفتن هايت را ... من را٬ ما را به دست باد بسپار. ماي هميشگي را روحي كه در ما بود را به باد بسپار. به دست باد بسپار تا دوباره ........ خنده هاي قشنگ تو را ببيند . من نيز دلخوشم . به تصور خنده هاي تو دلخوشم . پس برو . برو حتي بي اينكه نگاهت كنم . بي اينكه هيچ از تو براي من باقي باشد . حالم ناجور خرابه یه حس غریبی داره تو سینم سنگینی می کنه می خواستم ادامه بدم حرفامو اما ..... سردمه خیلی وقت بود این حس بهم دست نداده بود.خیلی خیلی سردمه....... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
خواب سرد خوبه كه حالا خوابي .وقتي خوابي حرف مي زنم .حرفايي كه نبايد بشنوي . وقتي خوابي صدام نمي رسه . وقتي خوابي چشامو نمي بيني . و چه خوب كه حالا خوابي دستام مي نويسه . قلبم مي تپه . چشام هم فكر كنم داره ...خدا رو شكر كه خوابي هر روز از روز قبل كندتر مي گذره . شايد هم تندتر كند چون نيستيو تند چون نيستي . كند گذشتنش قلبمو چنگ مي زنه و تند گذشتنش هر چي... است دور چشام جمع مي كنه كند يا تند قضيه بي تو گذشتنه . مي گذره و من به آخرش مي رسم بدون اينكه باشي اینا همه میگذره تا... یه روزی میگن بیاید واسه فلانی ... آمده و ..... بالاخره اونشب میرسه همه دعوت شدن واسه.... همه خوشحال و مي خندن . من .... اما مي خندم... تموم میشه همه چی بسلامتی و خوشی... اما!!!!!!! بعد از گذشت زمان مثل یخواب گذشته زندگی یکدفعه یه لرزی می افته تو بدنت میخوای بیدار بشی.. كاش هيچ وقت بيدار نشي كه چشامو ببيني . آخه هر چقدر مي خندم باز همه از چشام مي فهمن كه خوشحال نيستم .كاش هيچ وقت بيدار نشي دلتنگ بيداريت مي شم . روزايي كه تو هم مثه بقيه چشامو مي ديدي اما وقتي خوابي آرومي من دلتنگ بيداريت مي شم اما آرامشتو با دلتنگيم خراب نمي كنم . وقتي خوابي همه چيز همونطوره كه تو دوست داري اونطور كه دوست داري فكر كني. اونطور كه دلت مي خواد باشه وقتي خوابي صداي من نمي رسه چشام هم نمي بيني وقتي صدام نرسه و چشام نباشه آرومي من حتي براي تبرئه خودم هم از خواب بيدارت نمي كنم!!!!! من حتي براي تبرئه خودم هم از خواب بيدارت نمي كنم!!!!! من حتي براي تبرئه خودم هم از خواب بيدارت نمي كنم!!!!! من حتي براي تبرئه خودم هم از خواب بيدارت نمي كنم نه تو بخواب آرومه آروم . من تا ابد براي آرامشت متهم مي مونم من دلتنگ بيداريتم حتي دلتنگ ديدن چشماي بازت . دلتنگ ديدن خنده هات اما نه تو خواب .من دلتنگم اما تو آرومي پس هيچ وقت بيدار نشو . نمیخوام بدونی چرا همش آرزو کردم که از خواب بیدار نشی آخه خیلی خیلی خیلی دردناک و سخته شنیدن و دیدن بعضی حرفا و واقعیتها.... بگذریم... و در آخر فقط اینو می تونم بگم: دلتنگيم تنهائیم و ..... فداي آرامشت....... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
. . . مرد باشی، تنها باشی، دلتنگ باشی آواره ی کوچه و خیابان باشی وقتی به اولین زنی که شبیه اوست میرسی نزدیک میشوی سیگارت را روشن میکنی بعد پشت دستت را خوب داغ میکنی داغ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
خواستم با یکی درد دل کنم اول ازش پرسیدم سیگار داری گفت میخوای بکشی گفتم نه... تو بکش تا طاقت حرفاي من رو داشته باشي... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
تنهایی آدمی را عوض می کند از تو چیزی می سازد که هیچ وقت نبودی گاهی آنقدر بی تفاوت می شوی که حتی اگر در جایی با هم دیدیش حتی پلک هم نزنی گاه آنقدر حساس که خاطره هایش تو را یکسره خاکستر کند آنقدر با خودت حرف می زنی که وقتی به او رسیدی لام تا کام دهانت باز نمی شود ساعتها زیر دوش می نشینی به کاشی های حمام خیره می شوی غذایت را سرد می خوری ناهارها نصفه شب، صبحانه را شام ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی شبها علامت سوالهای فکرت را می شماری تا خوابت ببرد تنهایی از تو آدمی می سازد که دیگر شبیه آدم نیست... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
با تو بودن را ؟ نه....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
به امید شبی که دیگر فردایی ندارد که مرا........................
بوسه بر مرگ مزنم تا............................ دارم می لرزم این لرزیدن را دوست دارم چون مرا یا آن لحظه ای میاندازد که گفت: من دیگه.................................................................................................... وای خدای تنهایی من کمکم کن .................. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
نرنجم که با دیگری خو کنی توبا من چه کردی که با او کنی!!
من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت .در تهاجم با زمان .آتش زدم . کشتم .... من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم . تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در يادم .... من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت .. بهارم رفت . عشقم مرد. يارم رفت .... من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!!!
من خسته ترین واژه مملوس شبم....... کاش در این وسعت تاریک یک نفر درد مرا می فهمید.............. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
نه نمي دونم نمي خوام كه بدونم. نه نمي خوام ... آره. يه اتاقه. يه اتاق گرم گرم. تاریک تاریک. خلوت خلوت. كفش هم سنگه يه سنگ مرمر سفيد و قشنگ ... فقط من هستم و تو ... آره خيلي دوست دارم بغلت كنم. حتي ببوسمت و اون كسي باشي كه آروم تو گوشت يه قصه بگم. يه قصه ... دوست دارم كه تو گوش تو يه چيزي رو بگم ولي نه آروم. مي دوني چي؟ " دوستت دارم" آره تو مي تونستی همون كسي باشي كه هميشه مي خواستم حتي برا يه بار هم كه شده پیش خودت بزار بشم اونیکه........ حالت قشنگيه. من يه گوشه نشسته باشم و تكيه به ديوار داده باشم. پاهام هم دراز كرده باشم. تو هم بياي داخل اتاق. همون اتاق گرم گرم. تاریک تاریک. خلوت خلوت. با سنگهاي سفيد مرمر كف. يه چيزه ديگه هم دوست دارم. من هم همون كسي باشم برات كه بتوني سرت رو شونه هام بذاري و اگه خواستي گريه كني. زياد. همه اون چيزايي كه این چند سال تو دلت نگه داشتي رو بريزي بيرون .... تا سبك شي تا دوباره همون كسي باشي كه بودي ... ولي نه من چشمامو نمي بندم. نمي خوام كه ببندم. مي دوني چرا ... نمي خوام كه با چشماي بسته تو گوش تو قصه بگم. آره بغلت مي كنم و تو گو شت قصه مي گم ولي نه با چشماي بسته. مي دوني چرا ... چون مي دونم ... مي خواي رگ بزني ... رگ خودتو ...مچ دست چپ خودتو ... يه حركت سريع ... يه ضربه عميق ... حالا كه مي دونم. چشمامو نمي بندم ... قصه رو با چشماي باز تو گوشت مي خونم ... مي خوام از نيمرخ هم برق قشنگ چشمات رو ببينم ... اگه چشمامو ببندم ... از توي جيبت تيغ رو در مياري ... شايد خيلي سريع اون كارو بكني ... نه ... نمي خوام خوني فواره بزنه ... نمي خوام سرخي خونت سنگاي سفيد مرمري رو رنگي بكنه ... نمي خوام گرماي اتاق از خونت لخته بسازه ... نمي خوام سوزش دستاتو باعث بشه كه از درد لباتو گاز بگيري كه مبادا ااااخ بگي و من چشمام هنوز بسته باشه ... نمي خوام با چشماي بسته برات قصه بگم ... تو شلوارك پات باشه ... يه باريكه خون بريزه رو زانوت ... از رو زانوت هم بياد و با خونهايي كه كف سفيد اتاق رو رنگي كردن قاطي بشه ... منهم با چشماي بسته بغلت كرده باشم و برات قصه بگم ... سرد شدن بدنت رو حس كنم ... محكم تر بغلت كنم كه گرم بشي ... تو از سرما بدت ميومد(همیشه میگفتی اتاقم سرده) ... نمي خوام اون لحظه كه ديگه نفس نمي كشي رو حس كنم ... از اون لحظه مي ترسم كه چشمامو باز كنم و ببينم كه چشماي قشنگت بسته هستن ... انگار كه داري خواب ميبيني ... يك خواب خوب ... بغلت نمي كنم كه ديگه نترسي ... از همه اون چيزائي كه مي ترسي ... آره ... منهم مي گم مردن خيلي خوبه ... اونهم اينطور مردن ... كنار اون كسي كه دوستش داشته باشم ... بغلم كرده باشه ... تو گوشم قصه بگه ... اتاق گرم باشه و تاریک ... مرگ آروميه ... ديگه تنهايي معني نداره ... ولي من گريه مي كنم ... مي خوام كه تو باشي ... چشمامو ببوسي ... با اون صداي مهربونت بگي كه خوشگل شديااااا ... بعدش من همون جوري وسط گريه بخندم ... دلت مي شكنه ... باشه ديگه گريه نمي كنم ... خب ... مي دونم روح دل نازكه ... منهم نمي شكونمش ... خب قول دادم ديگه ... ولي حالا كه با چشماي باز برات قصه گفتم تو نیستی و برا هميشه خواستم از كنارم ... مي دوني چرا؟ آخه من نخواستم........ اينجا تنهام ... خيلي خيلي تنهام ... و در آخر خواهم ماند تنها ........... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
خدایا
چو بر شکست صبا زلف عنبر افشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم که دل چه می کشد از روزگار هجرانش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
آنروز می آید
روزی که صبح میشود و بنفشه شراب صورتی را مینوشد.
میدانی...هیچ نگران مباش ! آنروز دیگر بنفشه دلتنگ تاخیر قطره های شبنم نمیشود .........
او خود روز ها و روز هاست که مرده است.
و دیگر حتی باران شدن شبنم نیز به او نمی رسد............ آره او روزهای طولانیست که مرده اما کاش می دانستی................. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
هر کس یک خدای دارد.......
از خدای تنهائی خود آموخته ام که: دل را باید به یک دلبر داد و با یک دل دو دلبر داشتن رسم ادب نیست. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
نمی دونم چرا اینجوری میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی خیلی تلاش کردم اما.............. دوباره با یک فاحشه رفیق شدیم فاحشه ای بنام تنهائی. آخرین تلاشمم کردم اما بازم تنها موندم تا آخرین لحظه زندگیم. خدا خودت می دونیه که همیشه شاکرت بودم و خواهم بود فقط یک خواهش دیگه ازت دارم خدایا تو یکی دیگه تنهام نذار که تمام امیدم واسه نفس کش فقط فقط خودتی. ممنونتم خدا. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کیا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
که چرا تنهایی
از من خسته نمی پرسیدی؟ خنجر از دست عزیزان خوردن تو اگر میدانستی که چه طعمی دارد..... |
| نوشته های پیشین |
|
3/20/2012 - 4/19/2012 8/23/2011 - 9/22/2011 7/23/2011 - 8/22/2011 6/22/2011 - 7/22/2011 |
| پیوندها |
|
نیست |
|
RSS
|